تبليغاتX
خانه دوست
هر چه میخواهد دل تنگت بگو


خانه دوست














مثل همیشه ...

 

اول سلام ...

 

خیلی وقت بود نیومده بودم، نه ؟

آره خیلی وقته ...

 

دست و دلم به نوشتن نمیرفت

الان هم یهویی زد به سرم که بیام اینجا ...

البته همچین یهویی هم نبودا

توی یه وبلاگ، لینک وبلاگ خودمون رو دیدم و روش کلیک کردم

دیدم بابا چه سوت و کوره ها !

این شد که یه تلنگر (!) به خود زدم و گفتم این کشتی به گل نشسته رو یه تکونش بدم ...

بلکه خدمه کشتی هم بیدار بشن !!!!!!

 

اول از خودم عذر میخوام، بعد از همه کسانی که انتظار داشتن این وبلاگ آپدیت بشه ...

شرمنده اخلاق ورزشی همه ...

آخه میدونین، باید حس نوشتن باشه تا بنویسی ...

و گرنه به هیچ هم نمی ارزه ...

 

خلاصه اینکه ...

من بازم اومدم که سرتون (مختون) رو بخورم ...

 

راستی، عجب حسودایی پیدا میشن ها

دفعه قبل اولش نوشته بودم "من بازم اومدم چشم حسود کور ..."

ولی مثل اینکه این طرف که حسودی میکرده بد حسودی بوده ...

فکر کنم مامانش جای شیر بهش آب هویج میداده وقتی بچه بوده. چون کور که نشده هیچ، چشمش نور هم افتاده ... !

 

خب ایشالا این دفعه این جناب حسود کور بشه ...

شما هم دعا کنین که کور بشه، تا من بتونم زودتر بیام ...

 

راستش تو این وقتی که نبودم اتفاقات زیادی پیش اومد که از حوصله شما خارجه، مخصوصا از حوصله این آقا معین ... !

 

الان یه ترم دیگه ست ...

ترم قبل خوب بود نتایجش ... البته ، نسبت به انتظاراتی که از اساتید داشتیم خوب بود ... !

و گرنه همچین چنگی هم به دل نمیزداااااااا !!!

ولی خوب بود در هر حال ...

اون طراحی الگوریتم هم ای ، بدک نشد ...

نمره ها بالای 13 نبود ... البته، فقط یه 14 داشتیم ...

من خودم 13 شدم ... افتخار هم میکنم ...

آخه با توجه به این دروس باحال و این اساتید باحال تر ، خیلی هم خارج از انتظار نیست همچین نمره هایی !

 

الان وارد ترم 5 شدم خدا بخواد ...

این ترم هم 20 واحد گرفتم که چراغ علم روشن تر بشه و من پدر خودم رو حسابی در بیارم ...!

 

واسه انتخاب واحد که خییییییییییییییییلی فیض بردیم !!!

یه درس "مهندسی نرم افزار (1)" بود که خیر سرم میخواستم این ترم بگیرم

ساعت 12 شب بود که ظرفیت دادن ، اونم به مقدار 160 نفر ...

من هم ساعت 12:07 بود که رفتم توی سایت دانشگاه و دیدم که ظرفیتش تموم شده ...

یه چیز جالب دیگه اینکه تقریبا همه درسها همینطوری پر شده بودن توی همون دقایق اول!

من با اساتیدی که میخواستم نتونستم درس بردارم ...

ولی خب ، 20 واحد گرفتم (5 تا تخصصی، 1 واحد آزمایشگاه، 4 واحد هم عمومی که یکیش 2 واحدی بود) ... اونم با چه بدبختی

انتخابم جوری شد که باید 6 روز در هفته میرفتم دانشگاه

واسه حذف و اضافه هم نتونستم کاری از پیش ببرم

واسه همین رفتم پیش رئیس دانشکده مسئول گروهمون ...

و داد و بیداد و فغان (!) که :

الا یا ایها الساقی ، ادر کاسا و ناول ها ...

 

اِ ... چیز ، نه ... منظورم این بود ...

 

الا یا ایها الناس ... به دادم برسین ...

چرا این دانشگاه اینطوریه؟ چرا من نوعی بعد 7 دقیقه نباید بتونم واحد مورد نظرم رو بردارم و از این حرفا ...

این شد که درست شد دیگه ...

چند تا از واحد ها رو تونستم درست کنم

بقیه رو هم توی روزی که گرفتم نمیرم ، میذارم توی روزی که دانشگاه هستم و اون استاد همون درس رو داره میرم سر کلاسش ...

این شد که با کلک رشتی و از این حرفا ، سه روز میرم دانشگاه ... که باید 6 صبح بیدار بشم هر روزش رو و 7 یا 8 شب هم میام خونه ...

روزای شنبه ، 4شنبه و 5شنبه ...

به علاوه ی اونا، دو تا کلاس دیگه هم میرم توی دانشگاه، که یکیش کلاس رباتیکه که همون شنبه ست و یه کلاس دیگه که جمعه هاست...!

 

خلاصه چون این ترم خیلی در چراغ علم میسوزم، فکر کنم پایان ترم دیگه چیزی ازم نمونه ...

 

تا همین امروز هم که یه ماهی نمیشه که از این ترم گذشته ، دو مورد دو در کردن کلاس داشتم ...!

آخه پدر آدم در میاد خداییش

 

کلاس صبح (یعنی 8 تا 11) خوبه به شرطی که شب قبلش رو زود خوابیده باشی و سر کلاس چرت نزنی

کلاس بعدیش (11 تا 14) هم بد نیست، ولی چون ساعت 12:30 میریم برای ناهار و این حرفا، بعدش که میای سر کلاس چشمات مال خودت نیست !

میمونه کلاس آخری (14 تا 17) که دیگه رسما بچه ها همه شون در حال چرت زدن میباشند !!! اساتید محترم و بالاخص محترمه نیز به روی مبارک نمیارن چون خودشون هم از بس خسته هستن نمب تونن درست درس بدن ... پس اجازه میدن بچه ها حتی اگه دلشون میخواد بخوابن. بیدار باشن که چی رو گوش بدن ؟

 

از اینا بگذریم ...

 

یه خوبی که دانشگاه ما داره اینه که اینترنت پر سرعتی داره

به گفته منبعی بسیار موثق (!) پهنای باندش به 1GB میرسه ...

اینه که گاهی اوقات میشه با سرعت 700KBps هم دانلود کرد !

اما از چشم بد ، طی طوفانی که توی مازندران اومد، دانشگاه ما هم ازش بی نسیب نبود و اتاق اینترنت که طبقه چهارم ساختمان فنی و مهندسی (دانشکده ما) بود به کلی ویران شد !!!

آخه طوفان و باد شدید، باعث شد سقف دانشکده که سفال بود بریزه و بارون هم که عین سیلی که از آسمون بیاد همه چیز رو شست دیگه ...!

تقریبا همه سیستم ها سوختن و مورد استفاده هم قرار نمیگیرن دیگه ...

اینکه میگم باد سقف رو کند، نه اینکه همه سقف بره ها، نه ... خب یه بخشی ریخت سفالش ...

آخه بادش خیلی شدید بود، فکر کنم سرعتش 120 یا 130 کیلومتر در ساعت بود که بی سابقه بود یعنی من یادم نمیاد همچین بادی اینجاها اومده باشه ...

خلاصه فعلا از اینترنت خبری نیست ...

البته، دانشگاه ما یه تغییرات کوچیک (!) دیگه ای هم داشت و اون این بود که چندین ساختمان دیگه هم اضافه شدن به ساختمون های دانشگاه که یکی از اونا ساختمان آزمایشگاه بود ...

توی این ساختمان انواع و اقسام آزمایشگاه ها موجود میباشد

هر طبقه اون هم مخصوص یه گروهه ...

فکر کنم توی هر طبقه 10 یا 12 تا کلاس نسبتا خیلی بزرگ وجود داشته باشه ...

که اتاق اینترنت ما هم به اینجا نقل مکان یافتیده ! که الحق و الانصاف خیلی بزرگه، یعنی جای سه تا کلاس اونجاست ...

 

نمیدونم دیگه از کجا بگم ...

از طوفانی که اومد ...

از اتفاقات توی دانشگاه که خودش به چندین بخش تقسیم میشه ...

از اتفاقاتی که توی خونه میفته و ...

 

آها راستی ...

اینو هم بگم که ... نه، بذار بعدا بگم ... توی یه پست مجزا ...

 

فعلا همینا دیگه ...

ببخشید اگه مغزتون رو جویدم ...

 

دعــــــــــــــــــــــــــــــــا کنین زود بیام ...

 

موفق باشید

 

خداحافظظظظظظظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 2:37  توسط نوید  | 


یوهوووووو ...

 

سلاااااااام ...

 

من بازم اومدم چشم حسود کور ... 

 

اوه اوه ... خواهش میکنم ...

 

خواهش میکنم آروم باشین ... میدونم از اومدن من خیلی خوشحالین ولی آخه ...

 

چرا جییییییغ میزنین ... ؟

 

آها ... اینطوری بهتره ... آروم تر ابراز احساسات کنین ... یا به قولی آروم جیغ بکشین ... !!!

 

آخیـــــــــــــــــــش ...

 

بالاخره به هر بدبختی بود امتحان رو دادم ... طراحی الگوریتم رو میگم دیگه !

 

خداییش بد امتحانی بودااااا ... من که خیلی توی کف سوالات مونده بودم !

 

دیشب باز طبق معمول دیر خوابیدم و تا دیر وقت تقریبا مشغول درس خوندن بودم ...

آخه دیشب و دیروز کلا خونه مون مهمون بود و من با سر و صدای زیاد اصلا نمیتونم درس بخونم و این شد که ...

 

تا دیر وقت مجبور شدم بیدار بمونم دیگه ...

 

البته ، اون آخرش یه سری به دوستان هم زدم ها ... شاید حدود نیم ساعت ...

 

آخه دلم نیومد وداع نکرده از این دنیا برم ... آخه قرار بود امروز سر جلسه امتحان دیار فانی رو وداع بگیم که ... فکر نمیکردم حضرت عزرائیل هم ما رو بذاره سر کار ... آخه خداییش امتحانش سخت بووووووود ... !

 

دو ساعت وقت بود و 5 تا سوال ...

 

تازه ، قبل امتحان استاد خودش گفته بود سخت میگیره ...

گفته بود اگه میتونین ، 4 بگیرین ... (یعنی سخته و نمیتونین بگیرین !)

 

من هم یک جلسه آخر رو نبودم و کلا از زندگی عقب موندم ... ! آخه درس جلسه آخر Back Tracking یا همون تکنیک عقب گرد بود که خیلی هم مهمه و ...

 

بیخیال ...

 

از حدود 45 قبل امتحان رسیدم توی محیط دانشگاه و مثلا خیر سرم خواستم یه دو زار هم کسب دانش کنم از بچه های دیگه ...

ولی به کمال تعجب هیچ کدوم از هم قطاری های خودم رو ندیدم توی محیط دانشگاه !!!

یهویی استرس بهم دست داد که نکنه همه حذف کردن ؟

نکنه استاد یه چیزی گفته جلسه آخر که من بی خبرم ؟

نکنه ...

نکنه اصلا امروز امتحان نداریم ؟ وااااااای ...

ولی نه ، امتحان مال همین امروز بود ... برای اینکه مطمئن بشم ، برگه ورود به جلسه رو دیدم و از این جهت حد اقل خیالم راحت شد !

 

هی صبر کردم ، هی صبر کردم ... دیدم نه ... مثل اینکه واقعا همه رفتن حذف اضطراری کردن !!!

توی لحظه آخر تصمیم گرفتم من هم امتحان ندم ..........

که خدا رو شکر ، بالاخره یکی از بچه ها رو دیدم و نفسی به راحتی از ته اعماقم! کشیدم ...

امتحان ما توی ساختمان پزشکی برگزار میشد ... اون هم طبقه پنجم توی سالن آمفی تئاتر !!!

حالا من نمیدونم چرا طبقه 1 و 2 و 3 امتحان برگزار نمیکنن و این همه دانشجوی مضطرب عین من رو 5 طبقه میکشن بالا و از نفس میندازن ؟ !!!

خلاصه ...

این 5 طبقه رو کوبیدیم رفتیم بالا ... خداییش نفسم گرفت ... چون خودمم خیلی اضطراب داشتم !

بعد از 6 ساعت چرخیدن و گیج زدن بالاخره صندلی خودم رو پیدا کردم و ... بالاخره نشستم سر جلسه رسمی امتحان ...

واااااای ... چرا اینقدر بی حال شدم ؟

کاش یه مقدار شکلاتی ، چیزی با خودم میاوردم ...

آخه همیشه سر جلسات امتحانات مشکلی مثل این همراه خودم چند تا شکلات میبرم ...

آخه واقعا لازم میشه دیگه ! آدم مخش کم میاره وسط امتحان !

 

امتحان Open Book بود ...

این اولین بارم بود که یه امتحان Open Book میدادم ... تا حالا تجربه ش رو نداشتم ... هر چی جزوه و کتاب و کوفت و زهر مار بود با خودم آورده بودم ...

یعنی همه این کارو کرده بودن ...

امتحان رو شروع کرد با یه استرس نسبی ...

 

سوال اول برای تعیین Orderها بود ... سه تا Order بود که فکر کنم دو تا رو درست نوشتم ...

 

سوال دوم مربوط به Radix Sort میشد ... اینکه این نوع مرتب سازی با اعداد منفی مشکل داره ، یه طوری تغییرش بدین که همچین مشکلی نداشته باشه و Order اون هم همون باقی بمونه ...!

این یکی رو بیخیال شدم و گفتم باشه برای آخر ...

 

سوال سوم ... چی بود ؟ 

ممممم ...

آها ... "الگوریتم دیکسترا (  Dijkstra ) برای کوتاه ترین مسیر تک مبدأ" بود که باید روی یه گراف جهت دار اجراش میکردیم و نتایج رو هم نمایش میدادیم ...

رفتم سراغش و اییییییی ... بدک نبود ... حل شد بالاخره ...

فکر کردم خب ... تا حالا حدوداً نیم ساعت از وقتم گذشته ... ولی ساعتم رو که نگاه کردم دیدم ای دل غافل ... یک ساعت و 10 دقیقه از وقتم گذشه ... !!!

استاد وارد سالن امتحان شد و با اعتراض شدید بچه ها مواجه شد که چرا اینقدر وقت کمه ؟ !!!

برای همین 20 دقیقه هم بیشتر وقت داد ... ولی حد اقلش باید یک ساعت وقت اضافی میداد خداییش !

 

رفتم برای سوال چهارم ... این یکی ضرب زنجیری ماتریس ها بود ... باید پرانتز بندی درست رو نشون میدادیم برای چهار تا ماتریس ، همینطور کمترین تعداد ضرب ها رو و ...

یکی از خودکار های من در این میدان نبرد جان به جان آفرین تسلیم کرد ...

آخه میدونین دیگه ... سلاح ما قلم ماست ... فشنگش که تموم شد ، از یه تفنگ دیگه باید استفاده کنی ... وگرنه دشمن میاد تو رو میخوره هااااااا .......

حدود دو یا سه صفحه از اون برگه های امتحانی بزرگ شد جوابش ... !

 

وقتم هم تموم شد ...

داشتم چهار یا پنج خط آخرش رو مینوشتم که مراقب برگه رو از زیر دستم کشید در حالی که خودکار رو از روی برگه هنوز بر نداشته بودم ...

خب خودتون حدس بزنین که چی شد دیگه ... از جایی که داشتم مینوشتم ، تا پایین صفحه خط کشیده شد ...

این کار رو عمدا انجام دادم تا استاد متوجه بشه که من ناجوانمردانه به قتل رسیدم ...

 

سوال پنجم هم که مربوط به همون Back Tracking یا تکنیک عقب گرد میشد که اگه مثلا مساله n وزیر بود میشد یه کاریش کرد ... ولی کلا قضیه ش فرق میکرد ... همون بهتر که به اون سوال نرسیدم ...

 

ولی حیف شد ... وقت خیلی کم بود دیگه ... به اون سوال دوم که گذاشته بودم برای آخر ، نرسیدم ... !

 

یه صحنه خیلی جالب بود ...

وسط امتحان که کتاب و جزوه همه چهار طاق باز بود ، یکی یواشکی داشت از کاغذی که همراهش آورده بود تقلب میکرد ... فکر میکرد مراقب هم نمیبینه مثلا ...!

مراقب یهویی از پشتش رسید و گفت راحت باش پسرم ... راحت باش ... !!!

آی خنده م گرفت سر جلسه ...   

حد اقل این یکیش خیلی خوب بود ... یه خورده بهم روحیه داد ...

 

امتحان تموم شد بالاخره و ... تموم شد دیگه ... همه تموم شدن !!!

 

استاد رو در راه پله های طبقه های سوم و چهارم گیر آوردیم ...

استاد گفت بچه ها یه مژده ...

گفتم الان میخواد بگه دست بالا صحیح میکنه ...

گفت : بچه ها یه خبر خوب ... ترم تابستونه رو هم خودم برداشتم که راحت باشین!

یعنی همه تون برین بمیرین ... چون هیچ کدوم قبول نمیشین ... !

 

یه صحنه رو خیلی دلم سوخت ... یه دختره داشت گریه میکرد قشنگ ... از استاد خواهش کرد که یه کاری کنه همه نمره شون خوب بشه ...

استاد هم نه گذاشت ، نه برداشت ، گفت من آدمی نیستم که گول ظاهر افراد رو بخورم و به خاطر حرفی که کسی زده نظرم و عقایدم رو عوض کنم ... یعنی برو برای من آب غوره نگیر ... !

 

یه چیز دیگه ... قرار بود استاد روز امتحان پروژه ها رو تحویل بگیره ...

ولی روی برگه امتحانی نوشته بود "پروژه تحویل گرفته نمیشود . لطفا خواهش نفرمایید!" 

 

هیچی دیگه ...

 

این از امتحان ما ....

 

خوشتون اومد ؟

 

خب ... فعلا همینا دیگه ...

 

بدبخت شدیم رفت ...

 

بازم میام ...

 

منتظرم باشین ...

 

یا علی ...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387 ساعت 21:21  توسط نوید  | 


میگن تا خدا نخواد چیزی اتفاق نمیفته ، راسته ها ... !

 

میخوام بگم بالاخره خدا خواست و ما هم دوباره سر و کله مون پیدا شد !!!

 

سلام ...

 

از همه علاقمندانی که میدونم خودشون رو داشتن خفه میکردن برای آپ های من ، از ته ته ته ته ته دلم عذر خواهی میکنم !!!  (ته دلم ... ولی نه دیگه تا اون حد !!! )

 

الان جای شما خالی ، دارم ساندویچ کوفت میکنم (یعنی همون نوش جان میکنم  ) دلتون بسوزه ، من دارم ساندویچ میخورم ، به شما که نمیدم ...  (البته ، الان که دارم آپ میکنم وبلاگ رو ، خیلی وقته که از کوفت کردن ساندویچ میگذره !)

 

دههههه چرا گریه آخه ؟ ... حالا بیا درستش کن ...

الان یه چیزی میگن این وسط ... یه ضرب المثله ... چی بووووووووووود ؟

مممممم ...

اینطوری بود فکر کنم ... میگن موش جارو به دمش نمی بست ، میگفت هیزمش تره ؟

نمیدونم ... یه چیزی میگفتن بالاخره ... گیر ندین دیگه !!!

آها ... الان همکاران من از پشت صحنه دارن خودشون رو خفه میکنن و نمیدونم چی دارن میگن !!!

خب یه خورده بلند تر ...

آهااااا ... آهااااا ... دارن میگن خر بیار باقالی بار کن ...

ایول ... من هم دقیقا منظورم همین بود ...

 

دیشب رو که تا ساعت 5 صبح بیدار بودم (در معیت دوستان بودیم )  مگه نه ؟

خیر سرم امروز مثلا امتحان داشتم ...

هیچی دیگه ، 5 صبح خوابیدم و 6:30 بیدار شدم برم دانشگاه امتحان بدم ...

واااااای ... داشتم میمردم از خواب ...

آخه بگو آدم عاقل !!! آدم شب امتحانی میره در معیت دوستان! تا صبح بیدار میمونه ؟ نمیدونم والا ...

خلاصه ... صبح رفتیم با هزار کوفت شدنی که بود امتحانمون رو دادیم ...

آها ... اینو یادم رفت ...

از خونه که حرکت میکردم ، هوا آفتابییییییییییی ... یه لکه ابر توی آسمون پیدا نمیشد !

همین که سوار ماشین شدم بارون شروع شد ، اونم چه بارونی ! ای دل غافل ... من که چتر نیاوردم !!!

در عرض سیم ثانیه (یعنی همون سه سوت) همچین خیس شدم که انگار مثلا پریدم توی استخر ... ! (البته ، حواستون باید باشه که استخرش خالی نباشه ...)

جای بعضیا!  خالی بود ... آخه خیلی بارون رو دوست دارن ... !!!

منظورم از بعضیا ، یه بعضیای دیگه بود ، شما به دل نگیرین ...

رسیدم به جایی که باید منتظر میشدم برای اتوبوس های واحد دانشگاه تا بیان و ما رو ببرن دانشگاه ...

به بهههه ...

میبینم کهههههه ...

نه ، ایول ... یه تکونی به خودشون دادن ...

تا دیروز هیچ ایستگاهی نبود ها ... هیچ جایی برای نشستن نبود ، هیچ سر پناهی برای اینکه زیر بارون عین موش آب کشیده نشی وجود نداشت ...

ولی امروز ... احتمال میدم اشتباهی این ایستگاه رو اینجا گذاشتن ... !!!

خلاصه ... رسیدیم و اتوبوس رفته بود ... حالا من بدو ، اتوبوس بدو ...

آخه امتحانم دیر شده بود ... نمیتونستم منتظر یه اتوبوس دیگه بشم که بیاد و پر بشه و ... اووووه ... امتحان تموم میشد ، یه لیوان آب هم روش !!!

امتحان امروزمون " انقلاب اسلامی ایران " بود ... ایییی ... همچین بد هم نیست ... از اندیشه 1و2 خیلی خیلی بهتره ... والاااااا ...

آقا این سوال یعنی چی ؟

گفته بود : "اگر – پس های آینده را در دو سطر بصورت خلاصه شرح دهید !!!"

والا ما که سر امتحان خودمون همینطوریش هیچی حالیمون نمیشد از این درس ، حالا این هم روش ...

حالا جو من رو گرفته و میخوام یه سوال بپرسم از خدمتتون :

 

آیا انقلاب اسلامی ایران به اهداف خود رسید ؟ چرا ؟

 

خلاصه امتحان رو دادیم و اومدیم بیرون از محل امتحانات ...

حالا بارون رو ببین ... انگاری که زمین رو به آسمون دوخته باشی !!!

تمام حیاط رو آب برداشته بود ...

همه روی سکوی دانشکده ایستاده بودن و جرات نمیکردن توی این بارون شدید برن بیرون تا به اتوبوس های واحد برسن !!!

هر از چند دقیقه ، یه نفر دلش رو به دریا میزد و میپرید توی آب و یا علی ... حالا بدو کی ندو ...

من داشتم از خنده منفجر میشدم ... آخه میدونین یاد این پنگوئن ها افتادم که برای اولین بار میخوان برن وارد دریا بشن ...!

همه شون همینطوری عین ما دور هم جمع میشن و دو ساعت آب رو نگاه میکنن و بالاخره یکی دلش رو میزنه به دریا و میپره توی آب ...

یکی از بچه ها که موهاش سیخ سیخی بود عین این پنگوئن های امپراتور به نظر میرسید ...   

واااااای ... من چقدر خندیدم اونجا ... !

اینقدر خوشم میاد از پنگوئن ها ... راه رفتنشون رو دیدن ؟ خیلی با مزه هستن ...

بارون که یه خورده بند اومد ، ما (یعنی بقیه پنگوئن ها ) رفتیم سوار اتوبوس ها شدیم ...

توی راه برگشت که همش خوابیده بودم ... آخه دیشب که نخوابیدم ... داشتم میمردم!

 

ZZZZZ…!!!  

 

با چشمای پف کرده از ماشین پیاده شدم و خودم رو رسوندم خونه !

حالا هی زنگ بزن ، در بزن ...

نه ، کسی جواب نمیده ... در رو خودم باز کردم و اومدم توی حیاط ...

هیچ کسی خونه نیست ... این دومین روز متوالیه که ناهار رو دارم ساندویچ کوفت میکنم ... همچین بد هم نیست ، ولی خب ... آدم موقع غذا خوردن تنها نباشه ، خیلی غذا بیشتر بهش میچسبه !

مجبور شدم برای سیر کردن خودم رو به خوردن ساندویچ بیارم ... این شد که رفتم ساندویچی کنار خونه و ناهار رو ساندویچ خوردم دیگه ...

حالا از شانس من ، از طرف بهداشت اومده بودن مغازه رو بازدید کنن ... مغازه کارش ردیف بودا ... ولی نمیدونم اینا چرا گیر میدن !!! خداییش الکی گیر میداد دیگه ... فکر کنم یک ساعتی اونجا معطل شدم تا ساندویچ آماده بشه ...

روی پیشخون خوابم برده بود ...

خونه که مثل همیشه خدا تنها بودم ... غذا رو که در معیت شما دوستان خوردیم ...

بعدش اومدم برای شنبه که امتحان " طراحی الگوریتم " داریم ، یه ذره درس بخونم که نشد دیگه ... همچین خوابم برد که نگو ... ساعت 10:30 شب بیدار شدم ...

راستی ، کسی طراحی الگوریتم پاس کرده ؟ ازش چند تا سوال داشتم ...

خداییش درس خیلی سنگینیه !

 

البته ، الان ساعت دقیقا 1:36 بامداد میباشد !!!

 

خب خب خب ...

 

فعلا همینا ...

از تمامی علاقمندان و طرفداران خودم خواهش میکنم خونسردی خودتون رو حفظ کنین ... من سعی میکنم هر چه زودتر برگردم که شمار کمتری از شما خودتون رو بکشین ... !!!

 

متشکرم از همه که تا آخرش رو خوندین ...

 

راستی ، اگه ممکنه به سوالی که توی متن نوشتم هم جواب بدین ... ممنون میشم ...

 

سعی میکنم هر چه زودتر برگردم ... البته ، اگه امتحانا بذاره !!!

 

حق نگهدارتون باشه ...

 

    

 

یا علی ...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 2:7  توسط نوید  | 


اول سلام ...

ببخشید که دیر شد ...

درگیر یه سری مسائل شدیم و ... نشد دیگه ... شرمنده ...

خب ، خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین ؟

توی وبلاگ یکی از دوستان ، دیدم از نا امیدی نوشته ...

شماها چی ؟

چقدر امیدوارین ؟ به زندگیتون ، به آینده تون ، به اینکه میتونین مشکلاتتون رو حل کنین ...

اصلا خودتون رو دوست دارین ؟


والا من خودم سعی میکنم کمتر غصه بخورم برای مشکلاتم

یعنی بیشتر سعی میکنم فکر کنم و حلش کنم تا بشینم و غصه بخورم

البته ، گفتم ، سعی میکنم ها ... تا حدود زیادی هم موفق شدم ... ولی خب ، نه کاملا ... !

من زندگی رو دوست دارم ... با همه خوب و بدش ( به جون خودم از رضا صادقی کپی نزدم ... !)

واقعا زندگی خوبه ... نیست ؟

یه خورده واقع بینانه تر نگاه کن ...

حالا چی ؟

هست واقعا ... اگه فکر میکنی نیست ، برو بشین یه خورده فکر کن ... خداییش فکر کنی ها ...

بعد ببین واسه چی داری غصه میخوری ؟ همه چیز حل میشه ...

البته ، مشکلات ، توی هر دوره از زندگی ، چیز های خاص همون دوره هستن ...

مثلا پدر ها و مادرها شاید بیشتر مشکل هزینه ها رو داشته باشن ...

ولی ، هر مشکلی ، توی هر دوره ای که باشی ، غصه خوردن نداره ... راه حل داره آخه ...

به اونجاش رسیدین ، بهتون میگم ...

خداییش زندگی کردن ، غصه خوردن نداره ...

چه بخوایم و چه نخوایم ، باید زندگی کنیم ...

پس بیاین به خودمون سخت نگیریم ... حل میشه ...

البته ، منظور من اصلا این نیست که کلا بیخیال بشینااااا ... نه ...

میگم به جای اینکه زانوی غم بغل بگیرین ، بشینین دو زار فکر کنین ... راه درست جلوی پاهاتونه ...

در مواردی هم که کاری از دستتون ساخته نیست ، خب نمیشه کاریش کرد دیگه ... باز هم غصه خوردن نداره که !

آقا بد میگم ؟

بد میگم بگو بد میگی ... ها ؟

آها ...

یاد یه مطلب افتادم که از وبلاگ یاس سفید میارمش ... با اجازه یاسمن جان ... این هم لینک مستقیمش ...

Why Worry

خواهش میکنم بخونینش ... خیلی جالبه ...

آقا فعلا همینا بسه ...

باز هم میام به حول و قوه الهی ...

 

نبینم غصه بخورینا ...

هر کی با من موافقه ، دستاش بالا ...

 

فعلا ... یا علی ...  

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 3:59  توسط نوید  | 



Entry for April 06, 2008

 

رستنی ها کم نیست
من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست
من و تو کم گفتیم
مثل هذیان دم مرگ از آغاز
چنین در هم و بر هم گفتیم

دیدنی ها کم نیست
من وتو کم دیدیم
بی سبب از پاییز
جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چیدنی ها کم نیست
من و تو کم چیدیم
وقت گل دادن عشق روی دار قالی
بی سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم

خواندنی ها کم نیست
من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی بسته واماندیم

من و تو کم خواندیم
من و تو واماندیم
من و تو کم دیدیم
من و تو کم چیدیم
من و تو کم گفتیم
وقت بیداری فریاد
چه سنگین خفتیم

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 13:25  توسط عسل  | 


پروردگارا !!!

 

نمی دانم با این همه ناسپاسی ، چگونه تمنایم را از تو طلب کنم .

 

از تویی که خورشیدی را در زمستانی ترین روزهای زندگی ام تاباندی تا

 

گرمی بخش لحظه های یخ زده ام باشد.

 

من به خود بالیدم که این چنین عزیز درگاهت بوده ام.

 

اکنون خورشید در افق آرزوها در حال غروب کردن است و من مانده ام

 

 دلتنگ درحسرت آرزوهای مانده در دلم و هراسان از سکوت و تنهایی

 

 شب...

 

خدایا! در این روزها که ابرهای دلم ، خیال باریدن دارند ، فقط  ذکر

 

نام تو از غم هایم می کاهد.

 

الهی تو با رحمت بی انتهایت طلوع دوباره خورشید امیدم

 

در صبحی نمناک از اشک های دعای شبانه ام برایم مقدر کن.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 3:25  توسط عسل  | 


نخ به نخ خاطراتت را می ریسم تار یاد و پود یادگاری

هر دو در هم گره خورده اند و خاطره بافته اند در دل سردم
 
و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته تر از هر لبخند

رنگین تر آرزوهای رنگی پشت شیشه و سرد تر و بی روح تر از آسمان بی ستاره

چه آهسته غروب رفتنت از اشکهای ترنج تر می شود
 
و چه آهسته من تو را گم می کنم در پشت برفهای تاریک رفتن

و تو فاصله فاصله با مشت هایت برف می ریزی بر روی چشم هایم

چشمهایی که انتظار آمدنت را بوسه میزد
 
تو من را در من خلاصه کردی و من را در هرگز....
 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387 ساعت 4:18  توسط عسل  | 


نوشتن برای دوست، همیشه برام لذت بخشه، ولی هیچ وقت نمی دونم از کجا شروع کنم
بالای صفحه می نویسم:

به نام خدای خوب

سلام
نوشتن برای تو را دوست دارم برای اینکه وقتی برایت می نویسم، خودمم.. خود خود خودم!
یعنی برای تو از قلبم می نویسم
از آنجا که همه احساس های خوب، و همه احساس های بد، و همه احساس های ملس، بیرون می آیند
از آنجا که تک تک کلماتم را می سازد تا به سمت چشمهای تو روانه کنمشان
و من همیشه وقتی با قلبم برای تو می نویسم -وقتی قلم را کنار کاغذ می خوابانم و یک نگاه از پایین به بالا به کاغذم می اندازم و این یعنی دلم کمی سبک شده است- راضی هستم، از اینکه کلماتم حتی اگر هموزن لیاقت تو نبوده اند، احساسم را از ته ته قلبم برای چشمانت آورده اند؛ کلمه ها هر قدر بی عرضه و در پیت هم که باشند، متولد قلب منند، و قلبم تنها سرمایه من است که حاضرم تمامش را برای تمام خوبی ها خرج کنم
و مطمئن باشم که قلبم هیچ وقت تمامی ندارد، تا وقتی که برای خوبی ها خرج می شود
من تو را دوست دارم و تو همیشه یک هاله خوشگلی در بالاشهر ذهن و قلب من، یعنی آنجا که هوایش خوب است و آلوده روزمرگی ها نیست
آنجا که هر کسی نمی تواند صاحبش شود!
تو همیشه می شنوی و همیشه لبخند می زنی، یک لبخند قشنگ که یک جورهایی از دریچه چشمانم وارد می شود و تا ته قلبم فرو می رود و مثل کف روی موج دریا صدا می دهد -وقتی حباب های کوچکش می ترکند- و من خنک می شوم و خوش به حالم می شود، انگار که پاچه های شلوارم را بالا زده باشم و جوراب هایم را در آورده باشم و روی شنها منتظر ایستاده باشم و یکهو یک موج قوی که حتی اگر کوتاه و کوچک باشد هم کسی نمی تواند جلویش را بگیرد -و به همین خاطر است که می گویم قوی- بیاید و از روی پایم بالا برود و شاید به مچ پایم یا حتی ساقش برسد و تا عمق وجودم را خنک و آرام کند...
لبخند تو مثل همان موج است، قوی و خوشگل و خنک و آرام..
من شنیدن هایت را دوست دارم، وقتی به چشمانم نگاه می کنی و سکوت می کنی و من احساس می کنم خدا مرا روی زانوهایش نشانده و دست بر سرم می کشد و نوازشم می کند و لبخند می زند و می گوید: بگو!
من تو را به اندازه قلب خدا، دوست دارم
آخر تو که نمی دانی قلب خدا چقدر بزرگ و چقدر خوب است!
و من بهتر و بزرگتر از قلب خدا چیزی سراغ ندارم که تورا اندازه آن دوست داشته باشم..
و وقتی موج می رود که به دریا -به همان جا که آمده از آنجا- برگردد، شن های ریز و زبر زیر پایم را نرم می کند، نرمتر از هر حریری، و با خود می برد
و من وقتی از دلم با تو می گویم، شن ها را می بینم که مثل حریر نرم می شوند و در خیال نازک چشمان قشنگت ذوب می شوند و می روند خانه شان، و اینجوری دلم سبک می شود و زیر پایم خالی می شود و کم کم غرق نگاهت می شوم..
دیگر چه می توانم بگویم وقتی تو مرا غرق آن نگاه های موج آگین و دلبرت کرده ای؟
به چشمانت لبخند می زنم و با یه کم خجالت و یک دنیا ستایش می گویم:
دم آن نگاه های دلنشین و لبخندهای شیرینت گرم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 4:17  توسط دلارام  | 


هوالطیف

وقتی گرفتمش تو دستم، خیلی بیقراری میکرد، انگار داشت قلبش از جا در میومد...

خیلی ناراحت بودم از این که دارم اسیرش می کنم...

اما آخه اگه تو قفس نمی گذاشتمش از گرسنگی میمرد...

خواهرم گفت: معلومه خیلی دوسش داری که اینطوری بهش میرسی...

گفتم: نه دلم براش سوخت ...

 گفت:راست راستکی دوسش نداری؟

گفتم : نه اگه راست راستکی دوسش داشتم پرواز و آزادیش رو به زنده موندن و تو قفس موندش ترجیح میدادم...

مرغ عشق

 پی نوشت : چیزی ندارم برای معرفیه خودم جز اینکه ((من ذره ای هستم که به امید دریا شدن آمده ام...))

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 14:33  توسط میثم  | 


امشب باز از اون شباست...

چشام از شدت خواب میسوزه ولی دوست ندارم بخوابم...

یعنی دوست دارم بخوابما...ولی دوست ندارم چشمامو ببندم...

کاش میشد با چشم باز خوابید و با چشم بسته بیدار بود...

دوست دارم مثل خیلیا چشمامو ببندم به خیلی چیزا!!!

خیلیایی که باید صدامو بشنوین شنیدین؟؟

چقدر از این کاش میشدا و دوست دارما زیاده...

یکی نیست بگه که چیزی که قرار بود بشه که پیشوندش کاش نمیذاشتن!!

پس برو و کلا چشماتو ببند!!

 

قهر

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387 ساعت 5:28  توسط عسل  |